محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
1309
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
منصور بن الناقد را بفرستاد با سه تن از منجّمان سوى مقتدر ، و ايشان بيامدند و بر آن دكان بر شدند كه مقتدر بود ، و زمين دكان را بوسه دادند . مقتدر پرسيد كه اين كيست ؟ ابو الحسن گفت : اين حاجب وزير است و ايشان منجّماناند و آمده اند تا طالع گيرند . منصور حاجب گفت : وزير همى گويد كه اين منجّمان را فرستاد تا اختيار كنند تا امير المؤمنين به سراى سلطان اندر شود و بر تخت مملكت بنشيند ، و سوسن حاجب را فرمودم تا دست امير المؤمنين بگيرد و از كشتى بيرون آرد و با وى همى رود تا بر تخت بنشيند . و به خزينه اندر يكى رداى بود از پيغامبر عليه السّلام و قضيب پيغامبر ، و رسم خلفا چنان بود كه چون بر تخت خلافت بنشستندى و مردمان را بار دادندى رداى بر كتف افگند [ ند ] ى بالاى جامه هايى كه پوشيده بود [ ند ] ى . آن رداى پيغامبر عليه السّلام بر دوش افگند به دست خويش ، و قضيب پيش وى بنهادند . و بفرمود تا طبّاخان را بداشتند تا وظيفه ها بستانند و بنگرند تا او را چه آرزو بود و ساز دهند ، و بفرماى تا هم به شب مادرش را و كنيزكان . . . را به نزديك او رسانى كه با ايشان خو كرده است تا دلش تنگ نشود ، و آنجا به خدمت بايستد تا من او را بازخوانم . [ 359 a فا ] و فرشها از ديباى زربفت بگسترند ، و اگر چيزى بايد به رقعه بازنمايد ، كه من امروز مشغولم به تمام كردن بيعت و كارهاى سپاه و مملكت ، و امروز به سراى نتوانم آمدن تا فردا . چون منصور اين پيغامها بداد ، ابو الحسن از شداه بيرون شد و به طيارهء خويش اندر نشست و به سراى وزير شد . ايشان شداه براندند و چون لختى براندند صافى از شداه بيرون آمد و به طيّاره اندر نشست و به سراى سلطان شد و سوسن حاجب را آگاه كرد . چون برابر سراى سلطان آمد آن وقت سپيده دم بود ، سپاه آنجا بداشتند تا منجّمان طالع بگرفتند و فرمودند تا شداه به لب رود فرود آوردند هم پهلوى سراى سوسن . چون بو الحسن از شداه بيرون آمد ، مقتدر آنگاه بر پاى خاست و به آواز بلند گفت : بسم الله الرّحمن الرّحيم ، و از شداه بيرون آمد . و سراى و تخت را به ديباى زربفت آراسته بودند ، و صافى بر كرانهء آن رواق ايستاده بود كه تخت نهاده بودند . و مقتدر به سراى اندر ايستاده بود . بو الحسن را پرسيد كه محراب از كدام